زمان جاری : پنجشنبه 25 مهر 1398 - 9:40 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 450
نویسنده پیام
autumn_dream آفلاین


ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
حکایت های پند آموز و جالب
1. حکایت پند آموز برتری هنر بر ثروت
1. حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى است، يا دزد همه آن را ببرد و يا صاحب پول، اندك اندك آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده است، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مايه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.


امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:43
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 1 RE حکایت های پند آموز و جالب
2. حکایت زیبا و پند آموز پنجره و آینه
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.
 
بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟  جواب داد: خودم را می‌بینم.
 دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.
 
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 2 RE حکایت های پند آموز و جالب
3.حکایت پند آموز کوتاه پدر

چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را مغرور و خيره سر نمايد.

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 3 RE حکایت های پند آموز و جالب
4.حکایت پند آموز عبرت
« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 4 RE حکایت های پند آموز و جالب
5.داستان و حکایت پندآموز
ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و آن كجا؟
فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 5 RE حکایت های پند آموز و جالب


حکایت جالب امتحان کردن دو رفیق توسط شاه عباس در را مشهد…
 
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند !
 
به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب میماند.
 
شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش برآن اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد.
 
ساعتی بعد عقب ماند به میر داماد گفت: این شیخ بهائی رعایت نمی‌کند،دائم جلو می تازد.
 
میرداماد گفت: اسب او از این که آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد و می‌خواهد از شوق بال در آورد !
 
این است رسم رفاقت در “غیاب” یک دیگر” حافظ آبروی” هم باشیم.



امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 19:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 6 RE حکایت های پند آموز و جالب
حکایت بسیار زیبای بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود . . .



چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد، چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟

 

چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟

 

مار گفت: سزای خوبی بدی است !

 

قرار شد تا از کسی سوال بکنند، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند؛ روباه گفت: من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم. پس برگشته و مار را درون بوته های آتش انداختند،

 

مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود . . .


امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 7 RE حکایت های پند آموز و جالب
واژه ی "سر خر" از کجا امد؟
روزی ملائی سوار بر خر از دهی به دهی دیگر میرفت، در بین راه برخی از جوانان که شراب خورده و مست بودند راه را بر او می بندند و یکی از انها جامی را پر از شراب به او تعارف میکند !

مرد استغفرالله گویان سرباز زد و ولی جوانان دست بردار نبودند، بلاخره یکی از انها خنجری زیر گلویش گذاشت و تهدید کرد که اگر شراب تعارفی را نخورد کشته می‌شود !

 

مرد برای حفظ جان راضی شده و با اکراه جام گرفته و رو به آسمان گفت: خدایا تو می داني که من بخاطر حفظ جانم این شراب را میخورم، چون جام رابه لب نزدیک کرد ناگهان خرش شروع به تکان دادن سر خود کرد و سر خر به جام شراب خورد و شراب بر زمین ریخت و جوانان خندیدند !

 

مرد نیز با دلخوری گفت: پس از عمری خواستیم شرابی حلال بخوریم این سر خر نذاشت..

 


امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 8 RE حکایت های پند آموز و جالب
حکایت مرد عتیقه فروش و رعیت

حکایت جالب از اینکه دیگران را خر فرض نکنیم…
 
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه اي نفیس و قدیمی دارد که در گوشه اي افتاده و گربه در ان آب می خورد، دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می شود و قیمت گرانی بر ان می نهد، لذا گفت: عمو جان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری ان رابه من بفروشی؟
 
رعیت گفت چند میخری؟ گفت: یک درهم.
 
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی!
 
رعیت گفت: قربان من با این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست، عتیقه است…
 
*دیگران را احمق فرض نکنیم !



امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:14
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 9 RE حکایت های پند آموز و جالب
داستان ملانصرالدین جایگاه رفیع الاغ

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود وادار شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشتبام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی‌دانست که خر از پله بالا می‌رود، ولی به هیچ عنوان از پله پایین نمی‌آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشتبام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشتبام رفت، میخواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ عنوان آرام نمی‌شود. برگشت.
 
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت نفرین بر من که نمیدانستم اگر خر را به جایگاه رفیعی برسانی هم آن جایگاه را خراب کرده و هم خودش را نابود می کند.
 
+ مراقب باشید به هر الاغى جایگاهى بالاتر از شأن او ندهید !
 


امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 10 RE حکایت های پند آموز و جالب
داستان بازدید از بیمارستان روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم: شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌ پزشک گفت :
 ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم : آهان، فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است. روان‌ پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را برمیدارد. حالا شما هم می خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟
 
نتیجه :
1- راه حل همیشه در گزینه هاي‌ پیشنهادی نیست.
2- در حل مشکل ودر هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی
3- راه حل همیشه جلوی چشم نیست. مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از ان استفاده نمی‌کنیم.
 آنتونی رابینز



امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ
تاپیک های مرتبط
موضوع تاریخ تعداد پاسخ آخرین ارسال بازدید
حکایت های پند آموز و جالب پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 2:18 16 autumn_dream 450



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | حکایت های پند آموز و جالب | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS