زمان جاری : یکشنبه 22 فروردین 1400 - 2:07 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 11 RE حکایت های پند آموز و جالب
سنگ...
در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .
یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .
آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!
هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .



امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

چهارشنبه 10 بهمن 1397 - 20:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 13 RE حکایت های پند آموز و جالب
 ما چقدر زود باور هستیم


دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است
عنوان پروژه دانشجوی فوق بود : ما چقدر زود باور هستیم

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 01:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 14 RE حکایت های پند آموز و جالب
محبت...
سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.
پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟


پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟دکتر جواب داد: بله. وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.
او را درکنارتخت خواهرش خواباندند ودستگاه انتقال خون رابه بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکترگفت:آیا من به بهشت می رم؟! ...
پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد! 

«زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.»


امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 01:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 15 RE حکایت های پند آموز و جالب
چاق و لاغر...
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:


آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!!!

این داستان مقدمه ایست بر این ضرب المثل : کلوخ انداز را پاداش سنگ است .

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 02:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 16 RE حکایت های پند آموز و جالب
خدا...

دانشجویی به استادش گفت:


استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.


استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟


دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.


استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 02:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
autumn_dream آفلاین



ارسال‌ها : 34
عضویت: 14 /10 /1397
محل زندگی: Shiraz
سن: 27

تشکر شده : 1
پاسخ : 17 RE حکایت های پند آموز و جالب
داستان کوزه
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

امضای کاربر :

سایت مجتمع آموزشی گلناز

انجمن مجتمع آموزشی گلناز

پنجشنبه 11 بهمن 1397 - 02:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ
تاپیک های مرتبط
موضوع تاریخ تعداد پاسخ آخرین ارسال بازدید
[Post_Title] [Post_Date] [Post_Answer] [Post_Last_User] [Post_Hit]



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | حکایت های پند آموز و جالب - 2 | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS